شعر طنز / دروغگویی‌‎

 

 

طنز حیوانات

 

یک شتر همراه گاو و گوسفند 
عازم صحرا شده تا بچرند
بوته ای دیدند آنجا از علف
سوی آن رفتند با شورو شعف
شد بپا دعوا میان آن سه تن
هر یکی می گفت بوته مال من
حرفشان این شد در آن ماجرا
بوته باشد ازبرای پیرما
زیرکی کردو بگفتا گوسفند
نیست یادم که تولد سال چند
گوسفندی را خداوند از کرم
داد ابراهیم آن رسول محترم
من همانم عمر من گشته دراز
فاش کردم تاشوم من چاره ساز
گاو گفتا سن من بالاتر است
حرف حق از هر کلامی بهتر است
من سوار کشتی نوح نبی
بوده ام درآن زمان چندین شبی
سن من باشد کنون چندین هزار
پیرتر از من ندیده این دیار
تا شنید اشتر دروغ بی شمار
بوته را خورد و بگفتا الفرار

 

علی باقری

اعتراف میکنم

یکی از سرگرمی های این روزام اینه که میگردم از این پست‌هایی که طرف یه خاطره که با نامزدش بوده رو تعریف میکنه رو پیدا میکنم
بعد خودمو میزارم جای پسره(پسرم دیگه)
بعد کاملا شبیه سازی میکنم محیطو
کلا سر هر کدوم نیم ساعت وقت تلف میکنم

بعله یه همچین آدمی هستم من
والا سگ به ما نگاه نمیکنه، مجبوریم اینجوری دلمونو خوش کنیم